ناگهان از تدبيرِ خداوندگارِ عشق،همای بی حواس،بَخت بَخت خوان و پُر جهش،بر شانه ی مردی نشست،كه از او هيچ خيری نَجست،آنكه زندگی آدميان را كرد پَست،بُهتان به روی دين خدا و مردی مردان ببست،چون پرنده ی بخت مدهوش و مست،همای بد اقبال و نگون بخت،آمد به هوش از خَبط،جَست زد زِ دوشِ مردِ بی خرد،كه اقبال اَر چه چند روزی بود روزيت،ليك اين بختِ روزگار،نزد تو بود،از بحر چند مجال،نه آنكه باشد عمری پايدار!
ميم.ز
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:30 توسط MIMZ
|